خطبه های نهج البلاغه
خطبه های 6 تا 25 نهج البلاغه
نوامبر 20, 2018
خطبه های نهج البلاغه باترجمه
خطبه های 46 تا 75 نهج البلاغه
نوامبر 24, 2018
دانلود خطبه های نهج البلاغه

دانلود خطبه های نهج البلاغه

دانلود خطبه های نهج البلاغه

دانلود خطبه های نهج البلاغه در این صفحه برای شما عزیزان قرار داده شده است.

خطبه شماره 26

و من خطبه له عليه السلام [1] و فيها يصف العرب قبل البعثه ثم يصف حاله قبل البيعه له العرب قبل البعثه [2] ان الله بعث محمدا صلي الله عليه و آله و سلم نذيرا للعاملين ، [3] و امينا علي التنزيل ، و انتم معشر العرب علي شر دين ، و في شر دار ، [4] منيخون بين حجاره خشن ، و حيات صم ، تشربون الکدر [5] و تاکلون الجشب و تسفکون دماءکم ، و تقطعون ارحامکم [6] الاصنام فيکم منصوبه ، و الاثام بکم معصوبه [7] و منها صفته قبل البيعه له [8] فنظرت فاذا ليس لي معين الا اهل بيتي ، فضننت بهم عن الموت ، [9] و اغضيت علي القذي ، و شربت علي الشجا ، [10] و صبرت علي اخذ الکظم ، و علي امر من طعم العلقم [11] و منها : و لم يبايع حتي شرط ان يؤتيه علي البيعه ثمنا ، [12] فلا ظفرت يد البائع ، و خزيت امانه المبتاع ، فخذوا للحرب اهبتها ، [13] و اعدوا لها عدتها ، فقد شب لظاها ، و علا سناها . [14] واستشعروا الصبر ، فانه ادعي الي النصر

[1][ يکي از خطبه هائي است که امام ( ع ) ايراد فرموده است ] و درمورد اعراب پيش از بعثت پيامبر سخن مي گويد بت پرستي شيوه و آئين شما بود : [2] خداوند پيغمبر ( ص ) را به رسالت مبعوث ساخت که جهانيان را بيم دهد [3] و امين آيات وي باشد در حاليکه شما ملت عرب بدترين دين و آئين را داشتيد و در بدترين سرزمينها زندگي مي نموديد [4] در ميان سنگهاي خشن و مارهائي که فاقد شنوائي بودند [ و به همين جهت از هيچ چيز نمي ترسيدند ] آبهاي آلوده را مي نوشيديد [5] و غذاهاي ناگوار را مي خورديد خون يکديگر را مي ريختيد و پيوند خويشاوندي را قطع مي نموديد [6] بتها در ميان شما بر پا بود [ و پرستش بت شيوه و آئين شما ] و گناهان سراسر وجود شما را فراگرفته بود . [7] و قسمتي از اين خطبه است [ که امام ( ع ) درباره تنهائي خويش براي گرفتن حق خود فرموده است ] [8] نگاه کردم و ديدم [ براي گرفتن حق خود ] ياوري جز خاندان خويش ندارم به مرگ آنان راضي نشدم [9] چشمهاي پر از خاشاک را فروبستم و با همان گلوئي که گويا استخواني در آن گير کرده بود [ جرعه حوادث ] را نوشيدم [10] با اينکه تحمل در برابر گرفتگي راه گلو و نوشيدن جرعه اي که تلخ تر از حنظل است کار طاقت فرسائي بود شکيبائي کردم [11] قسمت ديگري از اين خطبه است که در آن اشاره به زندگي ننگين عمروعاص مي فرمايد : او [ با معاويه ] بيعت نکرد مگر اينکه بر او شرط کرد که در برابر آن بهائي دريافت دارد [12] در اين معامله شوم دست فروشنده هيچگاه به پيروزي نرسد و سرمايه خريدار به رسوائي کشد [ اکنون که آنها روي بلاد مسلمين و حکومت مسلمانان اين چنين بي رحمانه معامله مي کنند ] شما آماده پيکار شويد [13] و ساز و برگ آن را فراهم سازيد که آتش آن زبانه کشيده و شعله هاي آن بالا گرفته است [14] صبر و استقامت را شعار خويش سازيد که نصرت و پيروزي را به سوي شما فرامي خواند


خطبه شماره 27

و من خطبه له عليه السلام [1] و قد قالها يستنهض بها الناس حين ورد خبر غزو الانبار بجيش معاويه فلم ينهضوا و فيها يذکر فضل الجهاد ، و يستنهض الناس ، و يذکر علمه بالحرب ، و يلقي عليهم التبعه لعدم طاعته فضل الجهاد [2] اما بعد ، فان الجهاد باب من ابواب الجنه ، فتحه الله لخاصه اوليائه ، [3] و هو لباس التقوي ، و درع الله الحصينه ، و جنته الوثيقه [4] فمن ترکه رغبه عنه البسه الله ثوب الذل ، و شمله البلاء ، [5] وديث بالصغار و القماءه ، و ضرب علي قلبه بالاسهاب [6] و اديل الحق منه بتضييع الجهاد ، و سيم الخسف ، و منع النصف استنهاض الناس [7] الا و اني قد دعوتکم الي قتال هؤلاء القوم ليلا و نهارا ، و سرا و اعلانا [8] و قلت لکم : اغزوهم قبل ان يغزوکم ، فوالله ما عزي قوم قط في عقر دارهم الا ذلوا [9] فتواکلتم و تخاذلتم حتي شنت عليکم الغارات ، [10] و ملکت عليکم الاوطان و هذا اخو غامد و قد وردت خيله الانبار ، [11] و قد قتل حسان بن حسان البکري ، و ازال خيلکم عن مسالحها ، [12] و لقد بلغني ان الرجل منهم کان يدخل علي المراه المسلمه ، و الاخري المعاهده ، [13] فينتزع حجلها و قلبها و قلائدها ورعثها ، [1] ما تمتنع منه الا بالاسترجاع و الاسترحام [2] ثم انصرفوا وافرين ما نال رجلا منهم کلم ، و لا اريق لهم دم ، [3] فلو ان امرا مسلما مات من بعد هذا اسفا ما کان به ملوما ، [4] بل کان به عندي جديرا، فيا عجبا عجبا و الله يميت القلب [5] و يجلب الهم من اجتماع هؤلاء القوم علي باطلهم ، و تفرقکم عن حقکم [6] فقبحا لکم و ترحا ، حين صرتم غرضا يرمي : يغار عليکم و لا تغيرون ، [7] و تغزون و لا تغزون ، و يعصي الله و ترضون [8] فاذا امرتکم بالسير اليهم في ايام الحر قلتم : هذه حماره القيظ ، [9] امهلنا يسبخ عنا الحر ، و اذا امرتکم بالسير اليهم في الشتاء [10] قلتم : هذه صباره القر ، امهلنا ينسلخ عنا البرد ، [11] کل هذا فرار من الحر و القر ، فاذا کنتم من الحر و القر تفرون [12] فانتم و الله من السيف افر البرم بالناس [13] يا اشباه الرجال و لا رجال حلوم الاطفال ، و عقول ربات الحجال ، [14] لوددت اني لم ارکم و لم اعرفکم معرفه و الله جرت ندما ، و اعقبت سدما [15] قاتلکم الله لقد ملاتم قلبي قيحا ، و شحنتم صدري غيظا ، [16] و جرعتموني نغب التهمام انفاسا ، [17] و افسدتم علي رايي بالعصيان و الخذلان ، حتي لقد قالت قريش : [1] ان ابن ابي طالب رجل شجاع و لکن لا علم له بالحرب [2] لله ابوهم و هل احد منهم اشد لها مراسا و اقدم فيها مقاما مني [3] لقد نهضت فيها و ما بلغت العشرين ، و هانذا قد ذرفت علي الستين [4] و لکن لا راي لمن لا يطاع

[1] خطبه جهاد جهاد زره محکم پروردگار : [2] اما بعد جهاد دري است از درهاي بهشت خداوند آن را به روي دوستان مخصوص خود گشوده است [3] جهاد لباس تقوا زره محکم و سپر مطمئن خداوند است [4] مردمي که از جهاد روي برگردانند خداوند لباس ذلت بر تن آنها مي پوشاند و بلا به آنان هجوم مي آورد [5] حقير و ذليل مي شوند عقل و فهم شان تباه مي گردد [6] و به خاطر تضييع جهاد حق آنها پايمال مي شود و نشانه هاي ذلت در آنها آشکار مي گردد و از عدالت محروم مي شوند . [7] آگاه باشيد من شب و روز پنهان و آشکارا شما را به مبارزه اين جمعيت [ معاويه و پيروانش ] دعوت کردم [8] و گفتم پيش از آنکه با شما بجنگند با آنان نبرد کنيد . بخدا سوگند هر ملتي در درون خانه اش مورد هجوم دشمن قرار گيرد حتما ذليل خواهد شد [ و تنها جمعيتي در نبرد با دشمنان پيروز مي گردند که به استقبال آنها بشتابند ] [9] ولي شما سستي به خرج داديد و دست از ياري برداشتيد تا آنجا که دشمن پي درپي به شما حمله کرد [10] و سرزمين شما را مالک شد . اکنون بشنويد : [ يکي از فرماندهان لشکر غارتگر معاويه ] از بني غامد حمله به [ شهر مرزي ] انبار کرده است [11] و نماينده و فرماندار من حسان بن حسان بکري را کشته و سربازان و مرزبانان شما را ازآن سرزمين بيرون رانده است . [12] به من خبر رسيده که يکي از آنان به خانه زن مسلمان و زن غير مسلماني که در پناه اسلام جان و مالش محفوخ بوده وارد شده [13] و خلخال و دستبند و گردن بند و گوشواره هاي آنها را از تن شان بيرون آورده است 000 [1] در حالي که هيچ وسيله اي براي دفاع جز گريه و التماس کردن نداشته اند [2] آنها با غنيمت فراوان برگشته اند بدون اينکه حتي يک نفر از آنها زخمي گردد و يا قطره اي خون از آنها ريخته شود [3] اگر به خاطر اين حادثه مسلماني از روي تاسف بميرد ملامت نخواهد شد [4] و از نظر من سزاوار و بجا است . اي کاش شما را نمي ديدم شگفتا شگفتا بخدا سوگند اين حقيقت قلب انسان را مي ميراند [5] و غم و اندوه مي آفريند که آنها در مسير باطل خود اين چنين متحدند و شما در راه حق اين چنين پراکنده و متفرق ؟ [6] روي شما زشت باد و همواره غم و غصه قرينتان باد که شما هدف حملات دشمن قرار گرفته ايد پي درپي به شما حمله مي کنند و شما به حمله متقابل دست نمي زنيد . [7] با شما مي جنگند و شما نمي جنگيد اين گونه معصيت خدا مي شود و شما [ با عمل خود ] به آن رضايت مي دهيد . [8] هر گاه در ايام تابستان فرمان حرکت به سوي دشمن دادم [9] گفتيد اندکي ما را مهلت ده تا سوز گرما فرونشيند و اگر در سرماي زمستان اين دستور را به شما دادم [10] گفتيد اکنون هوا فوق العاده سرد است بگذار سوز سرما آرام گيرد [11] همه اين بهانه ها براي فرار از سرما و گرما بود شما که از سرما و گرما [ وحشت داريد ] و فرار مي کنيد [12] بخدا سوگند از شمشير [ دشمن ] بيشتر فرار خواهيد کرد . [13] اي کساني که به مردان مي مانيد ولي مرد نيستيد اي کودک صفتان بي خرد و اي عروسان حجله نشين [ که جز عيش و نوش به چيزي نمي انديشيد ] [14] چقدر دوست داشتم که هرگز شما را نمي ديدم و نمي شناختم همان شناسائي که سرانجام مرا اين چنين ملول و ناراحت ساخت [15] خدا شما را بکشد که اينقدر خون به دل من کرديد و سينه مرا مملو از خشم ساختيد [16] و کاسه هاي غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانديد [17] با سرپيچي و ياري نکردن نقشه ها و طرحهاي مرا [ براي سرکوبي دشمن و ساختن يک جامعه آباد اسلامي ] تباه کرديد تا آنجا که قريش گفتند [1] پسر ابوطالب مردي است شجاع ولي از فنون جنگ آگاه نيست 000 [2] خدا خبرشان دهد آيا هيچيک از آنها از من باسابقه تر و پيشگامتر در اين ميدانها بوده ؟ [3] من آنروز گام در ميدان نبرد گذاشتم که هنوز بيست سال از عمرم نگذشته بود و هم اکنون از شصت گذشته ام [4] ولي آن کس که فرمانش را اجرا نمي کنند طرح و نقشه اي ندارد [ هر اندازه فکر او بلند و نقشه او دقيق باشد هرگز به جائي نمي رسد ]


خطبه شماره 28

و من خطبه له عليه السلام [5] و هو فصل من الخطبه التي اولها [[ الحمد لله غير مقنوط من رحمته ] ]و فيه احد عشر تنبيها [6] اما بعد ، فان الدنيا ادبرت ، و آذنت بوداع ، [7] و ان الاخره قد اقبلت و اشرف باطلاع ، الا و ان اليوم المضمار ، [8] و غدا السباق ، و السبقه الجنه ، و الغايه النار ، افلا تائب من خطيئته قبل منيته [9] الا عامل لنفسه قبل يوم بؤسه [10] الا و انکم في ايام امل من ورائه اجل ، فمن عمل في ايام امله قبل حضور اجله [11] فقد نفعه عمله ، و لم يضرره اجله و من قصر في ايام امله قبل حضور اجله ، [12] فقد خسر عمله ، و ضره اجله الا فاعملوا في الرغبه کما تعملون في الرهبه ، [13] الا و اني لم ار کالجنه نام طالبها ، [14] و لا کالنار نام هاربها ، الا و انه من لا ينفعه الحق يضره الباطل ، [15] و من لا يستقيم به الهدي ، يجر به الضلال الي الردي [16] الا و انکم قد امرتم بالظعن ، و دللتم علي الزاد ، و ان اخوف ما اخاف عليکم اثنتان : [1] اتباع الهوي ، و طول الامل ، فتزودوا في الدنيا من الدنيا [2] ما تحرزون به انفسکم غدا [3] قال السيد الشريف رضي الله عنه و اقول : انه لو کان کلام ياخذ بالاعناق الي الزهد في الدنيا ، و يضطر الي عمل الاخره لکان هذا الکلام ، و کفي به قاطعا لعلائق الامل ، و قادحا زناد الاتعاخ و الازدجار ، و من اعجبه قوله عليه السلام : [[ الا و ان اليوم المضمار و غدا السباق ، و السبقه الجنه و الغايه النار ] ] فان فيه مع فخامه اللفظ ، و عظم قدر المعني ، و صادق التمثيل ، و واقع التشبيه سرا عجيبا ، و معني لطيفا ، و هو قوله عليه السلام : [[ السبقه النار ] ] کما قال : [[ السبقه الجنه ] ] ، لان الاستباق انما يکون الي امر محبوب ، و غرض مطلوب ، و هذه صفه الجنه و ليس هذا المعني موجودا في النار ] ] نعوذ بالله منها فلم يجز ان يقول :[[ و السبقه النار ] ] بل قال : [[ و الغايه النار ] ] : لان الغايه قد ينتهي اليها من لا يسره الانتهاءاليها ومن يسره ذلک فصلح ان يعبر بها عن الامرين معا فهي في هذا الموضع کالمصير و المال ، قال الله تعالي : [[ قل تمتعوا فان مصيرکم الي النار ] ] و لا يجوز في هذا الموضع ان يقال : سبقتکم بسکون الباء الي النار ، فتامل ذلک ، فباطنه عجيب ، و غوره بعيد لطيف و کذلک اکثر کلامه عليه السلام و في بعض النسخ : و قد جاء في روايه اخري [[ و السبقه الجنه ] ] بضم السين و السبقه عندهم : اسم لما يجعل للسابق اذا سبق من مال او عرض ، و المعنيان متقاربان ، لان ذلک لا يکون جزاء علي فعل الامر المذموم و انما يکون جزاء علي فعل الامر المحمود

[5] امروز روز تمرين و آمادگي است [6] اما بعد دنيا روي بازگردانده ووداع خويش را اعلام داشته است [7] آخرت روي آور شده و طلايه آن آشکار گرديده است آگاه باشيد امروز روز تمرين و آمادگي [8] و فردا روز مسابقه است جائزه برندگان بهشت و سرانجام عقب ماندگان آتش خواهد بود آيا کسي يافت مي شود که پيش از فرارسيدن مرگش از خطاهايش توبه کند ؟ [9] و آيا انساني پيدا مي شود که قبل از رسيدن آن روز عمل نيکي براي خود انجام دهد ؟ [10] آگاه باشيد همه در دوران آرزوئي بسر مي بريد که اجل و مرگ بدنبال دارد با اين حال هر کس پيش از رسيدن اجلش [11] در همان دوران آرزوهايش به عمل پردازد اعمالش به او منفعت مي بخشد و مرگش به او زياني نمي رساند و آن کس که در اين ايام آرزو پيش از فرارسيدن اجل در عمل کوتاهي کند [12] گرفتار خسران شده و فرارسيدن اجل براي وي زيانبخش است . همانطور که به هنگام ترس و ناراحتي براي خدا عمل مي کنيد به هنگام آرامش نيز عمل نمائيد . [13] آگاه باشيد من هرگز چيزي مانند بهشت نديدم که خواستارانش به خواب رفته باشند [14] و نه همانند آتش : که فراريان از آن اين چنين در خواب فرورفته باشند . خوب بدانيد آنها که از حق بهره مند نشوند زيان باطل دامنشان را فراخواهد گرفت [15] و آنکس که هدايت راهنمايش نگردد گمراهي او را به هلاکت مي کشاند . [16] آگاه باشيد فرمان کوچ درباره شما صادر گرديده و به زاد و توشه آخرت راهنمائي شده ايد وحشتاکترين چيزي که بر شما مي ترسم [1] هواپرستي و آرزوهاي دور و دراز است از اين دنيا زاد و توشه اي برگيريد [2] که فردا خود را با آن حفظ کنيد [3] سيدرضي مي فرمايد : اگر سخني باشد که مردم را بسوي زهد بکشاند و به عمل براي آخرت وادار سازد همين سخن است که مي تواند علاقه انسان را از آرزوها قطع کند و جرقه ي بيداري و تنفر از اعمال زشت را در قلب برافروزد و از شگفت آورترين جمله هاي مزبور اين جمله است : الا و ان اليوم المضمار و غدا السباق و السبقه الجنه و الغايه النار آگاه باشيد امروز روز تمرين و آمادگي و فردا روز مسابقه است جائزه برندگان بهشت و سرانجام عقب ماندگي آتش خواهد بود زيرا با اينکه در اين کلام الفاخ بلند و معاني گرانقدر و تميل صحيح و تشبيه واقعي مي باشد سري عجيب و معنائي لطيف در آن نهفته شده و آن جمله و السبقه الجنه و الغايه النار است امام بين اين دو لفظ السبقه و الغايه به خاطر اختلاف معني جدائي افکنده نگفته است السبقه النار چنانکه السبقه الجنه گفته زيرا سبقت جستن در مورد امري دوست داشتني است اين از صفات بهشت است و اين معني در آتش که از آن بخدا پناه مي بريم وجود ندارد : امام جائز ندانسته که بگويد : السبقه النار بلکه فرموده است الغايه النار زيرا مفهوم غايت [ پايان ] مفهوم وسيعي است که در موضوعات مسرت بخش و غير مسرت بخش به کار مي رود و در حقيقت مرادف مصير و مال است [ که به معني سرانجام مي آيد ] چنانکه خداوند مي فرمايد قل تمتعوا فان مصيرکم الي النار : به کافران بگو بهره بگيريد که سرانجام شما به سوي آتش است . در اين خطبه دقت کنيد که باطني شگفت آور و عمقي زياد دارد و چنين است اکثر سخنان امام ( ع ) و در بعضي نسخه هاي اين خطبه چنين آمده است و السبقه الجنه [ به ضم سين که به جائزه اي گفته مي شود که به پيشتازان و برندگان مسابقه داده مي شود خواه وجه نقد باشد يا جنس ديگري و معني هر دو کلمه به هم نزديک است


خطبه شماره 29

و من خطبه له عليه السلام [4] بعد غاره الضحاک بن قيس صاحب معاويه علي الحاج بعد قصه الحکمين وفيها يستنهض اصحابه لما حدث في الاطراف [5] ايها الناس ، المجتمعه ابدانهم ، المختلفه اهواؤهم ، [6] کلامکم يوهي الصم الصلاب ، و فعلکم يطمع فيکم الاعداء [1] تقولون في المجالس : کيت و کيت ، فاذا جاء القتال قلتم : حيدي حياد [2] ما عزت دعوه من دعاکم ، و لا استراح قلب من قاساکم ، [3] اعاليل باضاليل ، و سالتموني التطويل ، دفاع ذي الدين المطول [4] لا يمنع الضيم الذليل و لا يدرک الحق الا بالجد [5] اي دار بعد دارکم تمنعون ، و مع اي امام بعدي تقاتلون ? [6] المغرور والله من غررتموه ومن فاز بکم فقد فاز- والله – بالسهم الاخيب ،[7] ومن رمي بکم فقد رمي بافوق ناصل اصبحت والله لا اصدق قولکم ، [8] و لا اطمع في نصرکم ، و لا اوعد العدو بکم ما بالکم ? [9] ما دواؤکم ? ما طبکم ? القوم رجال امثالکم اقولا بغير علم [10] و غفله من غير ورع و طمعا في غير حق ?

[4] که بعد از حمله ضحاک بن قيس دوست معاويه بر حجاج خانه خدا فرمود :[5] و اي مردمي که بدنهايتان جمع و افکار و خواسته هاي شما پراکنده است [6] سخنان داغ شما سنگهاي سخت را در هم مي شکند ولي اعمال سست شما دشمنانتان را به طمع مي اندازد [1] در مجالس و محافل مي گوئيد : چنين و چنان خواهيم کرد . اما هنگام جنگ فرياد مي زنيد : اي جنگ از ما دور شو [2] آنکس که شما را بخواند فرياد او به جائي نمي رسد و کسي که شما را رها کند قلب او از آزار شما در امان نخواهد بود [3] به عذرهاي گمراه کننده اي متشبث مي شويد همچون بدهکاري که [ با عذرهاي نابجا ] از اداء دين خود سر باز مي زند [ بدانيد ] [4] افراد ضعيف و ناتوان هرگز نمي توانند ظلم را از خود دور کنند و حق جز با تلاش و کوشش بدست نمي آيد [5] شما که از خانه خود دفاع نمي کنيد چگونه مي توانيد از خانه ديگران دفاع کنيد ؟ و با کدام پيشوا و امام پس از من به مبارزه خواهيد رفت ؟ [6] بخدا سوگند فريب خورده واقعي آن کس است که به گفتار شما مغرور شود و اگر پيروزي به وسيله شما به دست آيد پيروزي بي اثري است همانند کسي که در قرعه برگ نابرنده اي نصيب او شود [7] و کسي که بخواهد به وسيله شما تيراندازي کند همچون کسي است که با تيرهاي بي پيکان تير انداخته است سوگند بخدا به آنجا رسيده ام که گفتارتان را تصديق نمي کنم [8] و به ياري شما اميد ندارم و دشمنان را به وسيله شما تهديد نمي کنم چه دردي داريد ؟ [9] دواي شما چيست ؟ طب شما کدام است ؟ آنها هم مرداني همچون شما هستند [ چرا آنها اين همه پايدارند و شما اين قدر سست ؟ ] آيا سزاوار است بگوئيد و عمل نکنيد ؟ [10] و فراموشکاري بدون ورع داشته باشيد [ يعني رهاکردن چيزي نه به خاطر زهد ] و اميد در غير حق بورزيد ؟ نزديک است


خطبه شماره 30

و من کلام له عليه السلام [11] في معني قتل عثمان و هو حکم له علي عثمان و عليه و علي الناس بما فعلوا و براءه له من دمه [12] لو امرت به لکنت قاتلا ، او نهيت عنه لکنت ناصرا ، [13] غير ان من نصره لا يستطيع ان يقول : خذله من انا خير منه ، [14] و من خذله لا يستطيع ان يقول : نصره من هو خير مني و انا جامع لکم امره ، [15] استاثر فاساء الاثره ، و جزعتم فاساتم الجزع ، [16] و لله حکم واقع في المستاثر و الجازع

[11] از سخناني است که امام ( ع ) در مورد قتل عثمان فرموده است [12] اگربه کشتن او فرمان داده بودم قاتل محسوب مي شدم و اگر آنها را بازمي داشتم از ياورانش به شمار مي آمدم [13] اما کسي که او را ياري کرده نمي تواند بگويد از کساني که دست از ياريش برداشتند بهترم [14] و کساني که دست از ياريش برداشتند نمي توانند بگويند ياورانش از ما بهترند من جريان عثمان را برايتان خلاصه مي کنم : [15] استبداد ورزيد چه بد استبدادي و شما ناراحت شديد و از حد گذرانديد [16] و خداوند در اين مورد حکمي دارد که درباره مستبدان و افراط گران جاري مي شود [ و هر کدام به واکنش اعمال نادرست خود گرفتار مي شوند ]


خطبه شماره 31

و من کلامه له عليه السلام [1] لما انفذ عبد الله بن عباس الي الزبير يستفيئه الي طاعته قبل حرب الجمل [2] لا تلقين طلحه ، فانک تلقه تجده کالثور عاقصا قرنه [3] يرکب الصعب و يقول : هو الذلول و لکن الق الزبير ، [4] فانه الين عريکه ، فقل له : يقول لک ابن خالک : عرفتني بالحجاز [5] و انکرتني بالعراق ، فما عدا مما بدا [6] قال السيد الشريف : و هو عليه السلام اول من سمعت منه هذه الکلمه ، اعني : [[ فما عدا مما بدا ] ]

[1] يکي از سخنان امام ( ع ) که در روز جنگ جمل قبل از آغاز جنگ به هنگامي که ابن عباس را به سوي زبير فرستاد و از او دعوت به اطاعت کرد فرموده است . [2] با طلحه ملاقات مکن که اگر ملاقاتش کني وي را همچون گاوي خواهي يافت که شاخهايش اطراف گوشهايش پيچ خورده باشد [3] او بر مرکب سرکش هوا و هوس سوار مي شود و مي گويد : مرکبي رام است . [4] بلکه با زبير ارتباط بگير که نرمتر است به او بگو پسر دائيت مي گويد : در حجاز مرا شناختي [5] و در عراق نشناخته انگاشتي چه شد که از پيمان خود بازگشتي ؟ [6] سيدرضي مي گويد : جمله کوتاه و پرمعناي . فماعدا ممابدا . [ چه شد که از گذشته برگشتي ؟ ] براي نخستين بار از امام شنيده شده است و پيش از او از کسي اين سخن شنيده نشده است .


خطبه شماره 32

و من خطبه له عليه السلام [7] و فيها يصف زمانه بالجور ، و يقسم الناس فيه خمسه اصناف ، ثم يزهدفي الدنيا معني جور الزمان [8] ايها الناس ، انا قد اصبحنا في دهر عنود ، و زمن کنود ، [9] يعد فيه المحسن مسيئا ، و يزداد الظالم فيه عتوا ، لا ننتفع بما علمنا ، [10] و لا نسال عما جهلنا ، و لا نتخوف قارعه حتي تحل بنا اصناف المسيئين [11] و الناس علي اربعه اصناف : منهم من لا يمنعه الفساد في الارض [12] الا مهانه نفسه ، و کلاله حده ، و نضيض وفره ، و منهم المصلت لسيفه ، [1] و المعلن بشره ، و المجلب بخيله و رجله ، قد اشرط نفسه ، [2] و اوبق دينه لحطام ينتهزه ، او مقنب يقوده ، [3] او منبر يفرعه و لبئس المتجر ان تري الدنيا لنفسک ثمنا ، [4] و مما لک عند الله عوضا و منهم من يطلب الدنيا بعمل الاخره ، [5] و لا يطلب الاخره بعمل الدنيا ، قد طامن من شخصه ، و قارب من خطوه ، [6] و شمر من ثوبه ، و زخرف من نفسه للامانه [7] و اتخذ ستر الله ذريعه الي المعصيه و منهم من ابعده عن طلب الملک ضؤوله نفسه [8] و انقطاع سببه ، فقصرته الحال علي حاله ، فتحلي باسم القناعه ، [9] و تزين بلباس اهل الزهاده ، و ليس من ذلک في مراح و لا مغدي [10] الراغبين في الله [11] و بقي رجال غض ابصارهم ذکر المرجع ، و اراق دموعهم خوف المحشر ، [12] فهم بين شريد ناد ، و خائف مقموع ، و ساکت مکعوم ، [13] و داع مخلص ، و ثکلان موجع قد اخملتهم التقيه [14] و شملتهم الذله ، فهم في بحر اجاج افواههم ضامزه ، [15] و قلوبهم قرحه ، قد وعظوا حتي ملوا ،[16] و قهروا حتي ذلوا ، و قتلوا حتي قلوا [1] التزهيد في الدنيا [2] فلتکن الدنيا في اعينکم اصغر من حثاله القرخ ، و قراضه الجلم ، [3] و اتعظوا بمن کان قبلکم ، قبل ان يتعظ بکم من بعدکم ، [4] وارفضوها ذميمه ، فانها قد رفضت من کان اشغف بها منکم [5] قال الشريف رضي الله عنه : اقول : و هذه الخطبه ربما نسبها من لا علم له الي معاويه ، وهي من کلام امير المؤمنين عليه السلام الذي لا يشک فيه ، و اين الذهب من الرغام و اين العذب من الاجاج و قد دل علي ذلک الدليل الخريت و نقده الناقد البصير عمرو بن نحر الجاحظ ، فانه ذکر هذه الخطبه في کتاب [[ البيان و التبيين ] ] و ذکر من نسبها الي معاويه ، ثم تکلم من بعدها بکلام في معناها ، جملته انه قال : و هذا الکلام بکلام علي عليه السلام اشبه ، و بمذهبه في تصنيف الناس ، و في الاخبار عما هم عليه من القهر و الاذلال ، و من التقيه و الخوف ، اليق قال : و متي و جدنا معاويه في حال من الاحوال يسلک في کلامه مسلک الزهاد ، و مذاهب العباد

[7] در اين خطبه از ستمگري زمان اصناف مردم و زهد در دنيا سخن به ميان آمده است زير نقاب آخرت دنيا را مي طلبند [8] اي مردم ما در روزگاري کينه توز و زماني پر کفران واقع شده ايم [9] نيکوکار را بد کردار مي شمارد و بر ستم و سرکشي ظالمان مي افزايد از دانش خود بهره نمي گيريم [10] و از آنچه نمي دانيم پرسش نمي کنيم از حوادث و فتنه هاي آينده تا بر ما هجوم نياورده اند وحشتي نداريم . [11] در چنين شرايطي مردم چهار گروهند : عده اي اگر دست به فساد نمي زنند به خاطر اين است که : [12] روحشان ناتوان و شمشيرشان کند و امکانات مالي در اختيار آنها نيست . گروه ديگر آنانند که شمشير کشيده اند [1] و شر و فساد خويش را آشکارا اعلام مي دارند لشکرهاي خود از سواره و پياده گرد آورده و خويشتن را آماده کرده اند [2] دين شان را براي اين تباه ساخته اند که ثروتي بيندوزند و يا فرماندهي جمعيتي را براي خود فراهم سازند [3] و يا به منبري صعود کرده براي مردم خطبه بخوانند چه بد تجارتي است که انسان دنيا را بهاي خويشتن ببيند [4] و به جاي نعمتها و رضايت پروردگار در آخرت زندگي اين جهان را برگزيند . گروه سوم کساني هستند که : [ از زير نقاب ] کارهاي آخرتي دنيا را مي طلبند [5] و آخرت را به وسيله کارهاي اين جهان نمي طلبند خود را کوچک و متواضع جلوه مي دهند گامها را کوتاه برمي دارند [6] دامن لباس خويش را جمع مي نمايند خويشتن را به زيور ايمان داران مي آرايند [ خود را به شعار مردان صالح آراسته اند ] [7] و پوشش خدائي را وسيله معصيت قرار داده اند . گروه چهارم آنانند که پستي و بي وسيله اي آنان را از رسيدن به جاه و مقام بازداشته [8] و دستشان از همه جا کوتاه شده و خود را به زيور قناعت آراسته اند [9] و به لباس زاهدان زينت داده اند [ اما حقيقت اين است ] که در هيچ زمان نه به هنگام شب و نه به هنگام روز در سلک زاهدان راستين نبوده اند . [10] راغبان به خدا [ در اين ميان ] [11] گروهي باقي مانده اند که : ياد قيامت چشمهاشان را فروافکنده و ترس بازپسين اشکشان را جاري ساخته [12] اينان [ به خاطر سخنان حقي که مي گويند ] يا از جامعه رانده شده اند و در خاموشي و تنهائي فرورفته اند ويا ترسان و مقهور مانده و يا لب از گفتار فروبسته اند [13] و بعضي هم مخلصانه به کار دعوت به سوي خدا پرداخته اند عده اي هم گريان و دردناکند که تقيه آنان را از چشم مردم انداخته است [14] و ناتواني وجودشان را فراگرفته [ اينان به کساني مي مانند ] که در درياي نمک غوطه ورند دهانشان بسته [15] و قلب شان مجروح است [ آنقدر ] نصيحت کرده اند که خسته شده اند [16] از بس مغلوب شده اند ناتوان گشته اند و از بس کشته داده اند به کمي گرائيده اند 000 [1] بي اعتنائي و زهد در دنيا [2] اي مردم دنيا در چشم شما بايد کم ارزش تر از پوست درخت و اضافيهاي مقراضهائي که با آن پشم حيوانات را مي چينند بوده باشد [3] از پيشينيان پند بگيريد پيش از آنکه آيندگان از شما پند بگيرند [4] اين جهان پست و مذموم را رها کنيد زيرا که افرادي را که از شما شيفته تر نيست به آن بوده اند رها ساخت [5] سيدرضي مي گويد : بعضي از نادانان اين خطبه را به معاويه نسبت داده اند ولي بدون ترديد اين خطبه از سخنان اميرمؤمنان است : طلا کجا و خاک کجا ؟ آب گوارا و شيرين کجا و آب نمک کجا ؟ دليل بر اين مطلب سخن عمروبن بحر جاحظ است که ماهر در ادب و نقاد بصير سخن مي باشد او اين خطبه را در کتاب البيان والتبيين آورده و گفته است : آن را به معاويه نسبت داده اند سپس اضافه کرده که اين خطبه به سخن امام ( ع ) و به روش او در تقسيم مردم شبيه تر است و اوست که به بيان حال مردم از غلبه ذلت تقيه و ترس واردتر است سپس مي گويد : تاکنون چه موقع ديده ايم که معاويه در يکي از سخنانش مسير زهد پيش گيرد و راه و رسم بندگان خدا را انتخاب کند ؟


خطبه شماره 33

و من خطبه له عليه السلام [6] عند خروجه لقتال اهل البصره ، و فيها حکمه مبعث الرسل ،ثم يذکر فضله و يذم الخارجين [7] قال عبد الله بن عباس رضي الله عنه : دخلت علي امير المؤمنين عليه السلام بذي قار [8] و هو يخصف نعله ، فقال لي : ما قيمه هذا النعل ? [9] فقلت : لا قيمه لها فقال عليه السلام : و الله لهي احب الي من امرتکم ، [10] الا ان اقيم حقا ، او ادفع باطلا ، ثم خرج فخطب الناس فقال : [1] حکمه بعثه النبي [2] ان الله بعث محمدا صلي الله عليه و آله ، و ليس احد من العرب يقرا کتابا ، [3] و لا يدعي نبوه ، فساق الناس حتي بواهم محلتهم [4] ، و بلغهم منجاتهم ، فاستقامت قناتهم ، و اطمانت صفاتهم فضل علي [5] اما و الله کنت لفي ساقتها حتي تولت بحذافيرها : [6] ما عجزت و لا جبنت ، و ان مسيري هذا لمثلها ، [7] فلانقبن الباطل حتي يخرج الحق من جنبه توبيخ الخارجين عليه [8] مالي و لقريش و الله لقد قاتلهم کافرين ، و لاقاتلنهم مفتونين ، [9] و اني لصاحبهم بالامس ، کما انا صاحبهم اليوم و الله ما تنقم منا قريش [10] الا ان الله اختارنا عليهم ، فادخلناهم في حيزنا ، فکانوا کما قال الاول : [11] ادمت لعمري شربک المحض صابحا و اکلک بالزبد المقشره البجرا [12] و نحن و هبناک العلاء و لم تکن عليا ، و حطنا حولک الجرد و السمرا

[6] از سخناني است که امام ( ع ) هنگام خروج براي جنگ با اهل بصره فرموده ارزش اين کفش چند است ؟ [7] عبدالله بن عباس مي گويد : در منزل ذي قار بر اميرمؤمنان وارد شدم [8] هنگامي که مشغول وصله نمودن کفش خود بود . به من فرمود : قيمت اين کفش چقدر است ؟ [9] گفتم بهائي ندارد فرمود : بخدا سوگند همين کفش بي ارزش برايم از حکومت بر شما محبوب تر است [10] مگر اينکه با اين حکومت حقي را بپا دارم و يا باطلي را دفع نمائم 000 سپس امام از [ خيمه ] بيرون آمد و براي مردم چنين ايراد سخن کرد : [1] نتايج درخشان بعثت پيامبر ( ص ) [2] خداوند هنگامي محمد ( ص ) را مبعوث ساخت که هيچکس از عرب کتاب آسماني نداشت [3] و ادعاي نبوت نمي نمود . او مردم را تا سرمنزل نجات سوق داد و به محيط رستگاري رسانيد [4] و در پرتو وي بر مشکلات پيروز شدند و جاي پاي آنها محکم شد . [5] بخدا سوگند من در دنبال اين لشکر بودم و آنها را به پيشروي وامي داشتم تا باطل به کلي عقب نشيني کرد و حق ظاهر گشت . [6] در اين راه هرگز ناتوان نشدم و ترس مرا احاطه نکرد . هم اکنون نيز به دنبال همان راه مي روم . [7] و پرده باطل را مي شکافم تا حق از درون آن خارج گردد . [8] مرا با قريش چکار ؟ بخدا سوگند هنگامي که کافر بودند با آنها جنگيدم و هم اکنون که فريب خورده اند با آنها مبارزه مي کنم [9] ديروز همراهشان بودم چنانکه امروز نيز با آنها مصاحبم . سوگند بخدا قريش از ما انتقام نمي کشد [10] جز به اين خاطر که خداوند ما را از ميان آنان برگزيده [ و بر آنان مقدم داشته است ] ما هم آنها را در زمره خويش شناختيم ولي همانند گفته شاعر شدند آنجا که مي گويد : [11] به جان خودم سوگند که هر صبح از شير خالص صاف نوشيديد . و از غذاي لذيذ چرب تا سرحد اشباع کامل خورديد . [12] ما به تو عظمت بخشيديم در حالي که بزرگ نبودي . و در اطراف تو با سواران تا به صبح بيداري کشيديم و از تو نگهداري کرديم


خطبه شماره 34

و من خطبه له عليه السلام [1] في استنفار الناس الي اهل الشام بعد فراغه من امر الخوارج ، و فيهايتافف بالناس ، و ينصح لهم بطريق السداد [2] اف لکم لقد سئمت عتابکم ارضيتم بالحياه الدنيا من الاخره عوضا ? و [3] بالذل من العز خلفا ? اذا دعوتکم الي جهاد عدوکم [4] دارت اعينکم ، کانکم من الموت في غمره و من الذهول في سکره [5] يرتج عليکم حواري فتعمهون ، و کان قلوبکم مالوسه ، [6] فانتم لا تعلقون ما انتم لي بثقه سجيس الليالي ، [7] و ما انتم برکن يمال بکم ، و لا زوافر عز يفتقر اليکم [8] ما انتم الا کابل ضل رعاتها ، فکلما جمعت من جانب انتشرت من آخر ، [9] لبئس لعمر الله سعر نار الحرب انتم تکادون و لا تکيدون ، [10] و تنتقص اطرافکم فلا تمتعضون ، لا ينام عنکم و انتم في غفله ساهون ، [11] غلب و الله المتخاذلون و ايم الله اني لاظن بکم ان لو حمس الوغي ، [12] و استحر الموت ، قد انفرجتم عن ابن ابي طالب انفراج الراس [13] و الله ان امرا يمکن عدوه من نفسه يعرق لحمه ، [14] و يهشم عظمه ، و يفري جلده ، لعظيم عجزه ، [15] ضعيف ما ضمت عليه جوانح صدره انت فکن ذاک ان شئت [16] فاما انا فوالله دون ان اعطي ذلک ضرب بالمشرفيه تطير منه فراش الهام 10] و تطيح السواعد و الاقدام ، و يفعل الله بعد ذلک مايشاء [2] طريق السداد [3] ايها الناس ان لي عليکم حقا ، و لکم علي حق : فاما حقکم علي [4] فالنصيحه لکم ، و توفير فيئکم عليکم و تعليمکم کيلا تجهلوا[5] ] و تاديبکم کيما تعلموا واما حقي عليکم فالوفاء بالبيعه ، [6] و النصيحه في المشهد و المغيب و الاجابه حين ادعوکم ، و الطاعه حين آمرکم

[1] اين خطبه را امام درباره بسيج مردم به سوي شاميان ايراد فرموده است از سرزنش شما خسته شده ام [2] نفرين بر شما از بس شما را سرزنش کردم خسته شدم آيا به جاي زندگي [ لذت بخش ] آخرت به زندگي موقت دنيا راضي گشته ايد ؟ [3] و به جاي عزت و سربلندي بدبختي و ذلت را برگزيده ايد ؟ هرگاه شما را به جهاد با دشمن دعوت مي کنم [4] چشمتان از ترس در جام ديده دور مي زند گويا ترس از مرگ عقلتان را ربوده [5] و همچون مستاني که قادر به پاسخ نيستند از خود بي خود شده و سرگردان گشته ايد [6] و گويا عقلهاي خود را از دست داده ايد و درک نمي کنيد من هرگز و هيچگاه به شما اعتماد ندارم اعتماد بر شما نيست که [ در دفع دشمن ] به شما تکيه شود [7] و نه قبيله و ياران شرافتمندي هستيد که دست نياز به سوي تان دراز گردد [8] به شتران بي ساربان مي مانيد که هر گاه از يکطرف گرد آئيد از سوي ديگر پراکنده مي شويد . [9] بخدا سوگند شما وسيله بدي براي افروختن آتش جنگ بر ضد دشمنان هستيد نقشه ها براي شما مي کشند اما شما مرد کشيدن نقشه اي بر ضد آنان نيستيد [10] دشمن به شما حمله مي کند و شهرها را از دستتان خارج مي سازد و شما به خشم نمي آئيد ديده دشمن براي حمله به شما خواب ندارد ولي شما در غفلت و بي خبري به سر مي بريد [11] شکست از آن آناني است که دست از ياري يکديگر برمي دارند . بخدا سوگند گمان مي کنم اگر جنگ سخت درگير شود [12] و حرارت و سوزش مرگ به شما رسد از اطراف فرزند ابوطالب همچون جدائي سر از بدن جدا و پراکنده شويد [13] بخدا سوگند کسي که دشمن را بر جان خويش مسلط گرداند که گوشتش را بخورد [14] استخوانش را بشکند و پوستش را جدا سازد عجز و ناتواني او بسيار بزرگ [15] و قلب او بسيار کوچک و ناتوان است . اي شنونده اگر تو هم مي خواهي در زبوني و ناتواني مانند اين چنين کسي باشي باش [16] اما من بخدا سوگند از پاي ننشينم و قبل از آنکه به دشمن فرصت دهم با شمشير آبدار چنان ضربه اي بر پيکر او وارد سازم که ريزه هاي استخوان سر او بپرد [1] و بازوها و قدمهايش جدا گردد پس از آن آنچه خداوند خواهد مي شود . [2] طريق عدالت [3] اي مردم مرا بر شما و شما را بر من حقي است اما حق شما بر من آن است که [4] از خيرخواهي شما دريغ نورزم و بيت المال شما را در راه شما صرف کنم و شما را تعليم دهم تا از جهل و ناداني نجات يابيد [5] و تربيتتان کنم تا فراگيريد . و اما حق من بر شما اين است که در بيعت خويش با من وفادار باشيد [6] و در آشکارا و نهان خيرخواهي را از دست ندهيد . هر وقت شما را بخوانم اجابت نمائيد و هر گاه فرمان دادم اطاعت کنيد


خطبه شماره 35

و من خطبه له عليه السلام [7] بعد التحکيم و ما بلغه من امر الحکمين و فيها حمد الله علي بلائه ، ثم بيان سبب البلوي الحمد علي البلاء [8] الحمد لله و ان اتي الدهر بالخطب الفادح ، و الحدث الجليل [9] و اشهد ان لا اله الا الله لا شريک له ، ليس معه اله غيره [10] و ان محمدا عبده و رسوله ، صلي الله عليه و آله سبب البلوي [11] اما بعد ، فان معصيه الناصح الشفيق العالم المجرب تورث الحسره ، [12] و تعقب الندامه و قد کنت امرتکم في هذه الحکومه امري ، [1] و نخلت لکم مخزون رايي ، لو کان يطاع لقصير امر [2] فابيتم علي اباء المخالفين الجفاه ، و المنابذين العصاه ، حتي ارتاب الناصح بنصحه ، [3] و ضن الزند بقدحه ،فکنت انا و اياکم کما قال اخو هوازن :[4] امرتکم امري بمنعرج اللوي فلم تستبينوا النصح الا ضحي الغد

[7] اين خطبه را امام ( ع ) پس از خاتمه جريان حکمين ايراد فرموده است از سخن ناصح سرپيچي مکنيد [8] ستايش مخصوص خداوند است هر چند روزگار پيشامدهاي سنگين و خطير و حوادث بزرگ پيش آورد . [9] گواهي مي دهم معبودي جز خداوند يگانه نيست شريک ندارد و معبودي با او نيست [10] و گواهي مي دهم محمد ( ص ) بنده و فرستاده او است . [11] اما بعد : نافرماني از دستور نصيحت کننده مهربان دانا و باتجربه باعث حسرت مي شود [12] و پشيماني به دنبال دارد . من فرمان خويش را در مورد حکميت به شما گفتم 000 [1] و نظر خالص خود را در اختيار شما گذاردم اگر کسي گوش به سخنان قيصر مي داد [2] اما شما همانند مخالفان جفاکار و نافرمانان پيمان شکن امتناع ورزيديد تا به آنجا که نصيحت کننده در پند خويش گويا به ترديد افتاد [3] و از پند و اندرز خودداري نمود . مثال من و شما همچون گفتار برادر هوازن است که گفت : [4] من در سرزمين منعرج اللوي دستور خود را دادم ولي اين نصيحت تنها فردا ظهر آشکار شد


خطبه شماره 36

و من خطبه له عليه السلام [5] في تخويف اهل النهروان [6] فانا نذير لکم ان تصبحوا صرعي باثناء هذا النهر ، و باهضام هذا الغائط ، [7] علي غير بينه من ربکم ، و لا سلطان مبين معکم : [8] قد طوحت بکم الدار ، و احتبلکم المقدار [9] و قد کنت نهيتکم عن هذه الحکومه فابيتم علي اباء المنابذين ، حتي صرفت رايي الي هواکم ، [10] و انتم معاشر اخفاء الهام ، سفهاء الاحلام ، [11] و لم آت لا ابا لکم بجرا ، و لا اردت لکم ضرا

[5] خطبه اي است که امام براي اعلام خطر به خوارج نهروان در مورداشتباهاتشان ايراد فرموده است نکند بي دليل کشته شويد [6] شما را از اين بيم مي دهم : نکند بدون دليلي از پروردگارتان [7] و با دستي تهي از مدرک روشن جسد شما در کنار اين نهر و در اين گودال بيفتد . [8] دنيا شما را در گمراهي پرتاب کرده و مقدراتي [ که به دست شما فراهم شده ] شما را آماده مرگ ساخته است . [9] من شما را از اين حکميت نهي کردم ولي با سرسختي مخالفت نموديد و فرمان مرا پشت سر انداختيد تا به دلخواه شما تن دردادم [10] اي گروه کم عقل و اي کم فکرها [11] من کار خلافي انجام نداده بودم و نمي خواستم به شما زيان برسانم


خطبه شماره 37

و من کلام له عليه السلام [12] يجري مجري الخطبه و فيه يذکر فضائله عليه السلام قاله بعد وقعه النهروان [13] فقمت بالامر حين فشلوا ، و تطلعت حين تقبعوا ، [1] و نطقت حين تعتعوا ، و مضيت بنور الله حين و قفوا و کنت اخفضهم صوتا ، [2] و اعلاهم فوتا ، فطرت بعنانها ، و استبددت برهانها [3] کالجبل لا تحرکه القواصف ، و لا تزيله العواصف لم يکن لاحد في مهمز [4] و لا لقائل في مغمز الذليل عندي عزيز حتي آخذ الحق له ، [5] و القوي عندي ضعيف حتي آخذ الحق منه رضينا عن الله قضاءه ، و سلمنا لله امره [6] اتراني اکذب علي رسول الله صلي الله عليه و سلم ? [7] و الله لانا اول من صدقه ، فلا اکون اول من کذب عليه فنظرت في امري ، [8] فاذا طاعتي قد سبقت بيعتي ، و اذا الميثاق في عنقي لغيري

[12] سخني است از امام که در حکم خطبه است زورمند در برابرم ذليل است تا حق را از او بگيرم [13] آن دم که همه از ترس در خانه نشسته بودند من قيام کردم و آنگاه که همگي خود را پنهان کرده بودند من آشکارا به ميدان آمدم 000 [1] و همان زمان که همه لب فروبسته بودند من سخن گفتم و آن وقت که جمعيت همه توقف کرده بودند من با راهنمائي نور خدا به راه افتادم فرياد نمي زدم [2] صدايم از همه آهسته تر اما از همه پيشگامتر بودم زمام امر را به دست گرفتم و پرواز کردم و جائزه سبقت در فضائل را بردم . [3] همانند کوهي که تندبادها آن را به حرکت در نمي آورد و طوفانها آن را از جاي بر نمي کند هيچکس نمي توانست عيبي در من بيابد [4] و هيچ سخن چيني جاي طعن در من نمي يافت . ستمديدگاني که در نظرها ذليل و پستند از نظر من عزيز و محترمند تا حقشان را بگيرم [5] و نيرومندان ستمگر در نظر من حقير و پستند تا حق ديگران را از آنها بستانم . در برابر فرمان خدا راضي و تسليم امر او هستيم [6] آيا گمان مي کنيد ممکن است من به رسولخدا ( ص ) دروغ ببندم ؟ [ و اگر از او خبري غيبي نقل مي کنم ممکن است خلاف واقع باشد ؟ ] . [7] بخدا سوگند من نخستين کسي هستم که وي را تصديق کردم و هرگز من اول کسي نخواهم بود که او را تکذيب نمايم . در کار خود انديشه کردم [8] ديدم اطاعت [ فرمان پيامبر خدا ( ص ) بر بيعت [ اجباري با متصديان حکومت ] مقدم است و هنوز پيمان پيامبر ( ص ) در مورد ديگران [ براي حفظ موجوديت اسلام ] در گردن من مي باشد


خطبه شماره 38

و من کلام له عليه السلام [9] و فيها عله تسميه الشبهه شبهه ثم بيان حال الناس فيها [10] و انما سميت الشبهه شبهه لانها تشبه الحق : فاما اولياء الله فضياؤهم فيها اليقين ، [11] و دليلهم سمت الهدي و اما اعداء الله فدعاؤهم فيها الضلال ،[12] و دليلهم العمي ، فما ينجو من الموت من خافه ، [13] و لا يعطي البقاء من احبه

[9] سخني است که امام درباره معني شبهه ايراد فرموده است [10] شبهه را از اين رو شبهه نام نهاده اند که شباهت به حق دارد اما براي دوستان خدا نوري که آنان را در تاريکيهاي شبهه راهنمائي کند يقين آنها است [11] و راهنماي آنها مسير هدايت است ولي دشمنان خدا گمراهيشان آنها را به شبهات دعوت مي کند [12] و راهنماي آنها کوري باطن است آنکس که از مرگ بترسد هرگز به خاطر اين ترس از مرگ نجات نمي يابد [13] همانطور که آن کس که مرگ را دوست دارد براي هميشه در اين جهان باقي نخواهد ماند


خطبه شماره 39

و من خطبه له عليه السلام [14] خطبها عند علمه بغزوه النعمان بن بشير صاحب معاويه لعين التمر ، وفيها يبدي عذره ، و يستنهض الناس لنصرته [15] منيت بمن لا يطيع اذا امرت و لا يجيب اذا دعوت ، لا ابا [ نهج البلاغه م 6 ] لکم [1] ما تنتظرون بنصرکم ربکم ? اما دين يجمعکم ، و لا حميه تحمشکم [2] اقوم فيکم مستصرخا و اناديکم متغوثا ، [3] فلا تسمعون لي قولا ، و لا تطيعون لي امرا ، حتي تکشف الامور عن عواقب المساءه ، [4] فما يدرک بکم ثار ، و لا يبلغ بکم مرام ، دعوتکم الي نصر اخوانکم [5] فجرجرتم جرجره الجمل الاسر ، و تثاقلتم تثاقل النضو الادبر ، [6] ثم خرج الي منکم جنيد متذائب ضعيف [7] [[کانما يساقون الي الموت و هم ينظرون ] ] [8] قال السيد الشريف : اقول : قوله عليه السلام : [[ متذائب ] ] اي مضطرب ، من قولهم : تذاءبت الريح ، اي اضطرب هبوبها و منه سمي الذئب ذئبا ، لاضطراب مشيته

[14] هر چه شما را دعوت مي کنم اجابت نمي کنيد [15] گرفتار مردمي شده ام که هر گاه فرمانشان دهم اطاعت نمي کنند و چون دعوتشان نمايم اجابت نمي نمايند . اي بي اصلها [1] در ياري پروردگارتان منتظر چه هستيد ؟ آيا دين نداريد که شما را گرد آورد ؟ و يا غيرتي که شما را به خشم وادارد ؟ [2] در ميان شما بپاخاسته ام هر چه فرياد مي کشم و از شما ياري مي طلبم [3] سخن مرا نمي شنويد و از دستورم اطاعت نمي نمائيد تا چهره واقعي کارهاي بد آشکار گردد [4] نه با شما مي توان انتقام خوني گرفت و نه با کمک شما به هدف مي توان رسيد شما را به ياري برادرانتان دعوت کردم [5] همانند شتري که از درد بنالد آه و ناله سر داديد و يا همانند حيواني که پشتش زخم باشد کندي کرديد [6] تنها گروه کمي به سوي من شتافتند اما آنها نيز افراد مضطرب و ناتواني بودند [7] که گويا آنها را به سوي مرگ مي برند در حالي که آن را با چشم خود مي نگرند [8] سيدرضي مي گويد : متذائب يعني مضطرب از تذائبت الريح [ بادهاي مختلف وزيد ] گرفته شده و اينکه عرب به گرگ ذئب مي گويد آن نيز از همين ماده است زيرا به هنگام راه رفتن يکنوع اضطراب در او ديده مي شود .


خطبه شماره 40

من كلام له (علیه السلام) في الخوارج لما سمع قولهم «لا حكمَ إلا لله»:
قَالَ (علیه السلام): كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ، نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ، وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ، يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ وَ يُبَلِّغُ اللَّهُ فِيهَا الْأَجَلَ وَ يُجْمَعُ بِهِ الْفَيْءُ وَ يُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ وَ يُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ حَتَّى يَسْتَرِيحَ بَرٌّ وَ يُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ.
وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى أَنَّهُ (علیه السلام) لَمَّا سَمِعَ تَحْكِيمَهُمْ قَالَ حُكْمَ اللَّهِ أَنْتَظِرُ فِيكُمْ، وَ قَالَ: أَمَّا الْإِمْرَةُ الْبَرَّةُ فَيَعْمَلُ فِيهَا التَّقِيُّ وَ أَمَّا الْإِمْرَةُ الْفَاجِرَةُ فَيَتَمَتَّعُ فِيهَا الشَّقِيُّ إِلَى أَنْ تَنْقَطِعَ مُدَّتُهُ وَ تُدْرِكَهُ مَنِيَّتُه.
سخنى از آن حضرت (ع) وقتى شنيد كه خوارج مى گويند، «لا حكم الا للّه» فرمود:
سخن حقّى است كه به آن باطلى خواسته شده. آرى، حكم جز از آن خدا نيست، ولى اينان مى گويند كه امارت و حكومت ويژه، خداوند است و بس. و حال آنكه، مردم را امير و فرمانروايى بايد، خواه نيكوكار و خواه بدكار، كه مؤمن در سايه حكومت او به كار خود پردازد و كافر از زندگى خود تمتّع گيرد. تا زمان هر يك به سرآيد و حق بيت المال مسلمانان گرد آورده شود و با دشمن پيكار كنند و راهها امن گردد و حق ضعيف را از قوى بستانند و نيكوكار بياسايد و از شر بدكار آسوده ماند.
در روايت ديگر آمده است، كه چون سخن ايشان در باب حكميت شنيد فرمود: حكم خدا را در باره شما انتظار مى كشم. در حكومتى كه نيكان بر سر كار باشند، پرهيزگار به طاعت حق مشغول است و در حكومت امير ظالم، بدكردار از زندگى تمتع مى جويد. تا زمان هر يك به پايان آيد و مرگش فرا رسد.


خطبه 41 (نکوهش مکر و حیله)

من خطبة له (علیه السلام) و فيها ينهى عن الغَدر و يحذر منه:
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ الْوَفَاءَ تَوْأَمُ الصِّدْقِ وَ لَا أَعْلَمُ جُنَّةً أَوْقَى مِنْهُ، وَ مَا يَغْدِرُ مَنْ عَلِمَ كَيْفَ الْمَرْجِعُ. وَ لَقَدْ أَصْبَحْنَا فِي زَمَانٍ قَدِ اتَّخَذَ أَكْثَرُ أَهْلِهِ الْغَدْرَ كَيْساً وَ نَسَبَهُمْ أَهْلُ الْجَهْلِ فِيهِ إِلَى حُسْنِ الْحِيلَةِ، مَا لَهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ. قَدْ يَرَى الْحُوَّلُ الْقُلَّبُ وَجْهَ الْحِيلَةِ وَ دُونَهَا مَانِعٌ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ، فَيَدَعُهَا رَأْيَ عَيْنٍ بَعْدَ الْقُدْرَةِ عَلَيْهَا، وَ يَنْتَهِزُ فُرْصَتَهَا مَنْ لَا حَرِيجَةَ لَهُ فِي الدِّينِ.
وفا همزاد راستى است. هيچ سپرى نمى شناسم كه بهتر از وفا آدمى را از گزند در امان دارد. و آنكه بداند، كه پس از مرگ به كجا باز مى گردد، هرگز راه بيوفايى نپويد. ما در زمانى زندگى مى كنيم كه بيشتر مردمش بيوفايى و غدر را گونه اى كياست مى شمرند و نادانان نيز، چنين مردمى را زيرك و كارگشا مى خوانند. اينان چه سودى مى برند خدايشان نابود كناد.
مردم كار افتاده و زيركى هستند كه مى دانند در هر كارى چه حيلت سازند، ولى امر و نهى خداوندى سد راه آنهاست. اينان با آنكه راه و رسم حيله گرى را مى دانند و بر انجام آن توانايند، گرد آن نمى گردند. تنها كسانى كه از هيچ گناهى پروايشان نيست، همواره منتظر فرصت اند تا در كار مردم حيلتى به كار برند.


خطبه 42(ترک دنیا و یاد آخرت)

من كلام له (علیه السلام) و فيه يحذر من اتباع الهوى و طول الأمل في الدنيا:
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ [اثْنَتَانِ] اثْنَانِ: اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ، فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَيُنْسِي الْآخِرَةَ. أَلَا وَ إِنَّ الدُّنْيَا قَدْ وَلَّتْ حَذَّاءَ فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلَّا صُبَابَةٌ كَصُبَابَةِ الْإِنَاءِ اصْطَبَّهَا صَابُّهَا؛ أَلَا وَ إِنَّ الْآخِرَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ وَ لِكُلٍّ مِنْهُمَا بَنُونَ، فَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَةِ وَ لَا تَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْيَا، فَإِنَّ كُلَّ وَلَدٍ سَيُلْحَقُ [بِأُمِّهِ] بِأَبِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَ إِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لَا حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَلَ.
اى مردم، آنچه بيش از هر چيز ديگر مى ترسم كه بدان گرفتار آييد، دو چيز است، از هوا و هوس پيروى كردن و آرزوهاى دراز در دل پروردن. پيروى هوا و هوس از حق منحرف مى كند و آرزوهاى دراز، آخرت را از ياد مى برد.
بدانيد كه دنيا پشت كرده و شتابان مى گذرد. و از آن جز، ته مانده اى چون ته مانده آبى در ته ظرفى، كه آب آن ريخته باشند، باقى نمانده است. بدانيد، كه آخرت روى آورده است و هر يك از آن دو را فرزندانى است. شما فرزندان آخرت باشيد نه فرزندان دنيا. زيرا هر فردى در روز قيامت به پدرش مى پيوندد. امروز روز عمل است نه حساب و فردا، روز حساب است نه عمل.


خطبه 44(موقعیت شناسی جنگ)

من كلام له (علیه السلام) و قد أشار عليه أصحابه بالاستعداد لحرب أهل الشام بعد إرساله جرير بن عبد الله البجلي إلى معاوية و لم ينزل معاوية على بيعته:
إِنَّ اسْتِعْدَادِي لِحَرْبِ أَهْلِ الشَّامِ وَ جَرِيرٌ عِنْدَهُمْ إِغْلَاقٌ لِلشَّامِ وَ صَرْفٌ لِأَهْلِهِ عَنْ خَيْرٍ إِنْ أَرَادُوهُ، وَ لَكِنْ قَدْ وَقَّتُّ لِجَرِيرٍ وَقْتاً لَا يُقِيمُ بَعْدَهُ إِلَّا مَخْدُوعاً أَوْ عَاصِياً وَ الرَّأْيُ عِنْدِي مَعَ الْأَنَاةِ فَأَرْوِدُوا وَ لَا أَكْرَهُ لَكُمُ الْإِعْدَادَ. وَ لَقَدْ ضَرَبْتُ أَنْفَ هَذَا الْأَمْرِ وَ عَيْنَهُ وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَ بَطْنَهُ، فَلَمْ أَرَ لِي فِيهِ إِلَّا الْقِتَالَ أَوِ الْكُفْرَ بِمَا جَاءَ [بِهِ] مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه وآله)؛ إِنَّهُ قَدْ كَانَ عَلَى الْأُمَّةِ وَالٍ أَحْدَثَ أَحْدَاثاً وَ أَوْجَدَ النَّاسَ مَقَالًا فَقَالُوا ثُمَّ نَقَمُوا فَغَيَّرُوا.
پس از آنكه، جرير ابن عبد الله البجلى را به سفارت نزد معاويه فرستاد، اصحابش اشارت كردند كه براى نبرد با مردم شام مهيا شود، فرمود:
اگر با مردم شام بسيج نبرد كنم، در حالى كه جرير نزد آنهاست، راه آشتى را به روى آنان بستن است، و از راه خير -اگر آهنگ آن داشته باشند- باز داشتن. ولى من براى جرير زمانى معين كرده ام كه بيش از آن در شام نماند، مگر آنكه، فريبش دهند يا خود عصيان ورزد. نظر من تأنى و پرهيز از شتابكارى است، شما نيز راه مدارا در پيش گيريد. البته، اگر خود را مهياى نبرد هم داشته باشيد، مخالفتى ندارم.
من همه جوانب اين كار را بر رسيده ام و برون و درون آن بازجسته ام. بيش از دو راه در پيش نداريم، يا جنگ با اينان يا كافر شدن به آنچه محمد (صلی الله علیه وآله) آورده است. آن مرد (عثمان) بر امت حكومت كرد و بدعتهاى چندى نهاد كه سبب شد تا مردم چيزهايى بگويند و گفتند. و از او به خشم آمدند و تغييرش دادند.


خطبه 45(بهره گیری از دنیا به قدر نیاز)

ذمُّ الدنيا:
وَ الدُّنْيَا دَارٌ مُنِيَ لَهَا الْفَنَاءُ وَ لِأَهْلِهَا مِنْهَا الْجَلَاءُ وَ هِيَ حُلْوَةٌ [خَضِرَةٌ] خَضْرَاءُ وَ قَدْ عَجِلَتْ لِلطَّالِبِ وَ الْتَبَسَتْ بِقَلْبِ النَّاظِرِ؛ فَارْتَحِلُوا مِنْهَا بِأَحْسَنِ مَا بِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزَّادِ وَ لَا تَسْأَلُوا فِيهَا فَوْقَ الْكَفَافِ وَ لَا تَطْلُبُوا مِنْهَا أَكْثَرَ مِنَ الْبَلَاغ.
و دنيا سرايى است، كه ناپايدارى مقدر اوست. مردمش از آنجا رخت برخواهند بست. هم شيرين و گواراست و هم سبز و خرّم. خواستاران خود را زود مى يابد و مى ربايد. هركه در او بنگرد، دلش را مى فريبد. پس هر توشه نيكو، كه ميسّر است، برگيريد و قدم به راه سفر نهيد. در دنيا بيش از آنچه شما را بسنده است مخواهيد و بيش از آنچه به شما داده است طلب مكنيد.


خطبه 45(رحمت و نعمت دائمی خداوند)

من خطبة له (علیه السلام) و هو بعض خطبة طويلة خطبها يوم الفطر و فيها يحمد الله و يذمّ الدنيا:
حمدُ الله:
الْحَمْدُ لِلَّهِ غَيْرَ مَقْنُوطٍ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لَا مَخْلُوٍّ مِنْ نِعْمَتِهِ وَ لَا مَأْيُوسٍ مِنْ مَغْفِرَتِهِ وَ لَا مُسْتَنْكَفٍ عَنْ عِبَادَتِهِ، الَّذِي لَا تَبْرَحُ مِنْهُ رَحْمَةٌ وَ لَا تُفْقَدُ لَهُ نِعْمَةٌ.
خدا را سپاس، در حالى كه نه از رحمت او نوميدم، نه از نعمتش بى بهره ام و نه از آمرزش او مأيوسم و نه از پرستش او سر بر تافته ام. خداوندى، كه رحمت او همواره برجاست و نعمتش را زوال نباشد.


730 views

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *